مرتضى راوندى
592
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
داشتم توى پسكوچهها بيندازم و فرار كنم . به زحمت خودم را به دم كوچه رسانده بودم كه يكهو ، يك تاكسى پشتسرم توى خيابان ترمز كرد . مثال اينكه الان مچ مرا خواهند گرفت ، تا استخوانهايم لرزيد ، خيال مىكردم پاسبان سر چهارراه كه مرا مىپائيده توى تاكسى پريده و حالا پشتسرم پياده شده و الان است كه مچ دستم را بگيرد . نمىدانم چطور برگشتم و عقب سرم را نگاه كردم و وارفتم . مسافرهاى تاكسى پولشان را هم داده بودند و داشتند مىرفتند ، من نفس راحتى كشيدم و فكر ديگرى به سرم زد . بىاينكه بفهمم و يا چشمم جايى را ببيند ، پريدم توى تاكسى و در را با سروصدا بستم . شوفر قرقر كرد و راه افتاد و چادر من لاى در تاكسى مانده بود . وقتى تاكسى دور شد و من اطمينان پيدا كردم ، در را آهسته باز كردم . چادر را از لاى آن بيرون كشيدم و از نو در را بستم . به پشتى صندلى تكيه دادم و نفس راحتى كشيدم و شب بالأخره نتوانستم پول تاكسى را از شوهرم در بياورم . » « 1 » گزيدهيى از آثار انتقادى و نمونهيى از نثر جلال آل احمد : از كتاب نون و القلم : « زندگى براى آدم بىفكر هميشه راحت است ، خور و خواب است و رفتار بهايم . اما وقتى پاى فكر به ميان آمد ، در بهشت هم كه باشى آسوده نيستى . چرا آدم ابو البشر از بهشت گريخت ؟ براى اينكه عقل به كلهاش آمد و چون و چراش شروع شد . خيال مىكنيد بار امانتى كه كوه از تحملّش گريخت و آدم قبولش كرد ، چه بود ؟ آدم زندگى چارپايى را توى بهشت گذاشت و رفت به دنياى پر از چون و چراى عقل و وظيفه . به دنياى پر از هول و هراس بشريت . » « . . . فكر مىكردم اگر اين تن بدهكار نبود ، بدهكار اينهمه نعمتى كه حرام مىكند ، چه راحت مىشد كنار مىنشست و تماشاچى بود و خيال مىبافت و به شعر و عرفان پناه مىبرد ! اما حيف كه جبران اينهمه نعمت به سكون ممكن نيست . . . جبران هركدام از اين نعمات را بايد به عمل كرد نه به سكون . سكون و سكوت جبران هيچچيز را نمىكند . . . آدم هر لحظه سر يك دوراهى است : دوراهى حق و باطل . . . او جانب حق را مىگرفت و حقيقت را به مال و منال و جاه و مقام نمىفروخت و از اين حيث شايد مانند همهء حقخواهان و حقگويان ، رنجها ديد و خونها خورد ولى همه را به جان و دل خريد . . . »
--> ( 1 ) . جلال آل احمد ، سهتار ، مجموعه داستان ، ص 17 تا 25 .